قاصدک بارونی
قاصد بارانم...در دل خشك زمين
این روزها باز هم همون حس غریبی و تنهایی به سراغم اومده... با وجود نازنین و عزیزم که بهم مهربونی میکنه، نمیدونم باز چِم شده! انگار که بایستی یکی باشه که نیست.. انگار جای یکی یا یه چیزی توی دلم، توی خونم خالیه... بعضی از دوستان میگن اینقدر اینجا غمگین ننویسم... اما من این وبلاگ رو زمانی ساختم که دلم از غم ها لبالب بود... ملیکا اینجا نه به دنبال ترحم کسی هست و نه دنبال یه سنگ صبور... اینجا تنها جایی هست که ملیکا سبک هست مثل یک قاصدک... اینجا جاییه که قاصدک بارونی تونست برای اولین بار در دنیای مجازی از غم هاش بنویسه... خیلی چیزا دلم میخواد... از خدا جونم شاکی ام... دوست دارم روی خاکی که پا میذارم رها باشم... دوست ندارم وقتی بوی خاکم به مشامم میخوره، بوی خیانت و خون و ریا بده... من از این مردم دلگیرم... من از این دوستان و آشنایانی که ادعای دوستیشان می شود دلگیرم، از همین هایی که باهات می خندند و بی تو پشت سرت بدت رو می گن و حسودیت رو می کنند... من از این مردم نفرت دارم؛ از اونایی که نذاشتن در سرزمین خودم به راحتی نفس بکشم و مدام گلوی مرا پر از بغض کردند و دلم رو پر از آه... من از مردمی که نذاشتن سبز زندگی کنم و حتی نذاشتن سرود سبز آزادی رو زیر لب زمزمه کنم دلگیرم و خسته... من یه دخترم و پر از اندوه نداشته هایم هستم... چشم های من شب ها از اشک پره و قلبم از خدایم شاکیست... اینجا، در این سرزمینی که مال منه و مرا از بهره بردن از آزادی در آن منع کرده اند؛ تنها چیزی که به من ارزش میدهد حجاب است... اینجا به دلم، به احساسم، به انسان بودنم ارزش نمی دهند... اینجا درون دختران را پر از هر گند و کثافتکاری می کنند، اما حجاب را الزامی میکنند... اینجا حجاب مصونیت است اما بازی کردن با احساس آدم ها و رسوا کردن آدم ها شده نقل و نبات هر محفلی... اینجا استعداها را با چیزی به اسم اعتیاد از بین می برند تا هوش و حواسی برای مردم نماند و زمینگیر شوند و اعتراضی به ظلم هایی که در حق انسانیت در این سرزمین میشود، نکنند... من پر از نفرتم نسبت به اونهایی که مردم مرا اینگونه پوچ و بی اختیار کرده اند... مردم من از بس محدود گشته اند و از بس نگذاشته اند فکرشان نفس بکشد، کاری ندارند جز دخالت کردن در مسائل شخصی یکدیگر و زندگی همدگیر را به هم زدن... و یا آزار و آسیب رساندن به روح و روان همنوعانشان... آهای آقاهایی که آقاییتون بخوره توی سرتون که مردم مرا اینگونه ذلیل و خار به بار آوردین، اینو بدونین قدرت مثل شن میمونه که هرچقدر بیشتر توی دستتون فشار بدین بیشتر می ریزه تا زمانیکه هیچی ازش نمی مونه... ... یعنی میشه من یه روز تموم شدن این شن رو ببینم! یعنی میشه که منم آزادیه فکر و روح مردم سرزمینم رو ببینم...؟! دلگیرم خدایا... خدایا خیلی بی انصافی که می تونی اینهمه زور و ننگ رو ببینی و کاری نکنی... در این خاک زرخیز ایران زمین، نبودند جز مردمی پاک دین ، چو مهر و وفا بود خود کیششان ، گنه بود آزار کس پیششان... همه بنده ی ناب یزدان پاک ، همه دل پر از مهر این آب و خاک ، پدر در پدر آریایی نژاد ، زپشت فریدون نیکو نهاد... کجا رفت آن دانش و هوش ما ؛ که شد مهر میهن فراموش ما...! نبود این چنین کشور و دین ما... کجا رفت آیین دیرین ما...! نه دشمن در این بوم و بر لانه داشت، نه بیگانه جایی در این خانه داشت... از آن روز دشمن به ما چیره گشت که ما را روان و خرد تیره گشت.... از آن روز این خانه ویرانه شد که نان آورش مرد بیگانه شد... چو ناکس به ده کدخدایی کند، کشاورز باید گدایی کند... اگر مایه ی زندگی بندگیست، دوصدباره مردن به از زندگیست... پ.ن: اين متني كه نوشتم متن يه ترانه بود كه عليرضاي خوبم برام زده بود... گاهي دلم براي ايراني كه توش زندگي مي كنم تنگ ميشه... زمانی بی گناه بودیم، در باغی که خاطره اش را هنوز فراموش نکرده ایم... سیبش شیرین بود، عصاره اش چشمانمان را باز کرد... پس بیا گناهکار باشیم، کلمات ممنوعه را دوست بداریم... همچنین انسان ها را زیر آسمانی که تهدیدمان می کند دوست بداریم. خیلی وقته ننوشتم... از حرفهای دلم و از اونچه آزارم میده یا خوشحالم میکنه... از تابستون به بعد تصمیم گرفته بودم اینجا چیزی از حرف دل نگم... خیلیا ازم خواستن که بنویسم تا منو بخونن، اما در پست های اخیر به چند جمله بسنده می کردم و احوالاتم رو زیاد تشریح نمی کردم. ولی نمیدونم چرا امشب دلم میخواد که بنویسم از اونچه به من میگذره... از خوشی ها و ناخوشی ها... امسال بهار ، تابستان و پاییز برای من مثل سال های قبل نبوده... تجربه های جدیدی بدست آوردم و با کسان جدیدی آشنا شدم... با دلهای جدیدی پیوند خوردم و از دست بعضی ها چه زخم ها که نخوردم... از اواسط خرداد تصمیم گرفته بودم که یه مدت رو تنها باشم... اما تقدیرم این بود که تنهایی ام رو با عزیزی قسمت کنم... و این شد که من در اوج تنهایی بی کس نبودم... گاهی حتی وقتی سرنوشت هم برای تو خوشی ها رو رقم میزنه بعضیا میان هی انگولک می کنن که خوشی هاتو ازت بگیرن چون حسادت می کنن به داشته هات و سعی می کنند دلتو پر از غم و غصه کنند...! نمیدونم چرا! ولی هضمش واقعا برام سخته... اینکه کسی چوب لای زندگی و کارم بکنه...! مگه من تا حالا چقدر در حق دوستانم یا اطرافیانم بدی کردم، که میخوان عشق منو و روح منو نابود کنن و شخصیتم رو خورد کنن...؟ اصلا بدی کردم؟ زندگی کسی رو به هم زدم؟! راستش این اواخر خیلی کلافه بودم و از اینکه می دیدم بعضی ها از دلم و از مشکلاتم خبر ندارند و فکر می کنند من یه آدم دلخوشم و سعی در ناراحت کردنم دارند، به خدا گله می کردم که چرا همچین آدمهایی رو سر راهم قرار میده... من نمیدونم یک عده از زندگی چی میخوان...؟ سرشون توی کار و زندگی خودشون نیست و مدام توی کار و روابط دیگران سرک می کشند... اوف ف ف خدای من... هیچ وقت نمیتونم بفهمم در دل این عده چی میگذره چونکه هیچ وقت خودم اونطور نبودم و حتی به فکرم هم خطور نکرده که از به هم زدن روابط عاطفی دیگران لذت ببرم... هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم وقتی میدونم چیزی یا کسی حق من نیست، متعلق به خودم بدونمش... بعضیا از آدم انتظار دارن که چیزی ازشون پنهون نمونه و اگه حرفی هست توی روشون بگی، غافل از اونکه همین بعضی ها پشت سرت سعی می کنن از بیخ و بن اعتبارتو از بین ببرند...! سخته از پشت خنجر خوردن... سخت که میگم فقط در حد حرف نیست ها... سخته ببینی یکی از ناراحتی تو خوشحال میشه... سخته ببینی یکی دوستیش با تو یه دروغ بزرگ بیش نیست... سخته ببینی یکی که بهت گفته تو دوست منی، کاری رو میکنه که دشمنتم شرمش میشه از انجام اون کار... و خیلی دردناک و تاسف آوره کسی در حقت پنهونکی بدی کنه و شهامتشو نداشته باشه بگه و به دروغ قسم بخوره که اون کار رو نکرده... آدما چرا گاهی خودشون رو گول میزنن؟! چرا برای لحظه ای هم که شده با خودشون رو راست نمیشن؟ چرا به کارهای خوب و بدشون فکر نمی کنند...؟ چرا سعی می کنند از بدی کردن لذت ببرند و به این فکر نمی کنند که بعد از یک مدت چهره ی واقعیشون برای همه رو میشه و وجهه ی خوبی پیش آدمای خوب نخواهد داشت؟!! جالب اینجاست که آدمهای بد هم چون از بدی های خودشون باخبرند، اونایی که از جنس خودشونه رو نمی تونن قبول کنند، چون جنس بد رو خوب تشخیص میدن از بس بدی کردن....... زمانی که تنهایی و هیچ امید و پناهی در زندگی نداری، بعضی ها باهات خوب برخورد می کنند و مدام سراغتو می گیرند... اما امان از زمانی که نور امیدی در دلت روشن بشه و تو بخوای به خاطر هدف خاصی زندگی کنی که اون هدف به تو زندگی و عشق می بخشه، اون موقع پیداشون میشه و نهایت تلاششون رو می کنند تا تو رو از زندگی ساقط کنند و تا داشته های کوچیکت رو ازت نگیرن دست بردار نیستن... و من این بخش از داستان زندگی رو کاملا لمس کردم... از دو شب پیش دست راستم رو در اثر فشار عصبی که بهم وارد شده بود نمی تونستم تکون بدم... خدا رو خوش میاد ؟! اصلا بعضیا خدا رو بالا سرشون می بینن که اینطور آزار می رسونن؟ یا از خدا میترسن؟ دیشب نشستم قرآن خوندم و از خدا خواستم به همچین آدمایی آرامش ببخشه تا اینطور دغدغه ی ذهنی برای به هم زدن روابط و زندگی و کار دیگران نداشته باشن... و اما یه حرف دیگه... : وقتی آدم از طرف خونه و خونواده ی خودش درک نمیشه و یا یک سری محدودیت ها براش میذارن نباید بره از غریبه ها برای خودش خواهر و برادر یا پدرومادر درست کنه و از دردها و مشکلاتش برای غریبه ها بگه تا اینجوری دل دیگران رو بدست بیاره ... غافل از اینکه دیگران از روی ترحم بهت میگن خواهر و تو از اونها برای خودت ملکه ذهنی میسازی که دوستت دارن و همیشه پشتتن، در صورتیکه اصلا اینطور نیست... وقتی تو نمیتونی خانوادت جایی که از اونجا برخواستی رو از خودت راضی نگه داری چطور میتونی غریبه ها رو نسبت به خودت وفادار نگه داری... وقتی به خانوادت دروغ میگی و پنهون از اونها رابطه های مجازی یا واقعی با غریبه ها برقرار می کنی چطور میتونی انتظار داشته باشی بقیه تو رو آدم اصیل و متشخصی بدونن و همیشه هواتو داشته باشن...! اگه همچین چیزی باشه هم مطمئنن یا طرف میخواد ازت سوء استفاده کنه و یا اینکه دلش به حالت سوخته و سعی می کنه نذاره بیشتر از اون توی گمراهی بری... و اما تو چطور غرورت رو میشکنی تا ترحم دیگران رو بخری؟!! زمانی که احساس می کنی و حتی برات یقین میشه یک عده رو داری که به عنوان غریبه همیشه هواتو دارن و روت همیشه حساب می کنند باید در همون لحظه به این هم فکر کنی که امکانش هست همین آدمهای با اعتبار که فکر می کنی برات ارزش قائل هستند، پشت سرت بهت بخندند و در ظاهر ازت تعریف کنند و بگن حرف نداری... این متنی که بالا نوشتم مختص موضوع واحدی نیست؛ اما یه چیز که هست اینه که نمیتونم باهاش کنار بیام... معمولا دختری بودم که به راحتی می بخشیدم و کینه و کدورت جایی توی دلم نداشت... اما اینبار نمیتونم ببخشم... اینکه کسی به حق من تجاوز کنه و وقتی علتش رو ازش می پرسم بهم دروغ بگه، اصلا نمیتونم قبول کنم... به خاطر دروغی که بهم گفته شد فشار عصبی زیادی متحمل شدم و حتی از خدا خواهش کردم قلبمو از کدروت دور کنه اما نشد... شاید ظاهرا بخندم اما درونن دیگه اون احساس خوب رو نخواهم داشت.... دوست از پشت میزنه و دشمن رو در رو میجنگه و من به این جمله ایمان آوردم. هیچ کس نمیتونه عمق تنهاییمو درک کنه، هیچ کس نمیدونه من گاهی در اوج ناراحتی بلند میخندم... تنها کسی که در این برهه از زندگیم درکم می کنه و همراه همیشگی من خواهد شد خوب و نازنینم هست که اینجا نمیخوام ازش اسم ببرم... نا گفته نماند من با تمام عشق و علاقه ام به کسی که دوستش دارم، سعی خواهم کرد وابستگی زیادی نداشته باشم چون وابستگی و عادت اراده ی انسان رو از بین میبره... یه جایی خوندم که گناه فرصتیست که بهتر است از دستش بدهیم... به نظرم بزرگترین گناه اینه که آدما بخوان زندگی اطرافیانشون رو متلاشی کنن... داشتن ذات بد و نداشتن روح مهربان گناهه... نهایت سعی ام رو می کنم در عرض یک سال آینده مستقل زندگی کنم، اما با وجود زندگی و حتی روح مستقل نیز نیاز مبرمم رو به پدر هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم... دعای امشبم اینه که خدا هیچ گاه آرامش رو از من و عزیزانم نگیره... دل های پاک "خطا" نمی کنند بلکه "سادگی" می کنند و امروز "سادگی" پاک ترین "خطای" دنیاست... خیلی خیلی دوسش دارم... گاهی بعضیا پارازیت میشن بین رابطه ی من و اون اما زهی خیال باطل... پ.ن : برداشت آزاد میتونین از این متن بکنین... اونایی که از دلم خبر دارن میدونن چی و برای کی نوشتم... ادامه: برداشت های آزادتون جالب و دلنشین بود... اما حرف دل من فقط به یک جنبه ی خاص یعنی عشق ختم نمی شد... این روزها نیاز مبرم به خدایم دارم. بازهم فصل پائیزه... فصل دوست داشتنیه من... گرچه وقتی نگاهم به برگهای زرد رنگی که به زمین می افتد دلم اندکی می گیرد اما نشاط عجیبی درون خود احساس می کنم... انگار که با طبیعت اطرافم دوستی دیرینه دارم و انس عجیبی با رنگهای گرم این فصل پیدا می کنم... با اینکه هوا رو به سردی میره ولی خزان که به رنگ آتشه گرمای خاصی توی دلم ایجاد می کنه و بر خلاف بقیه ی ماه ها دوست دارم در این ماه های پائیزی زیر درختان و روی برگهای ریخته شده راه برم و خش خش برگها رو بشنوم... نواختن در این فصل قشنگ که از نظرم شاه فصل هاست حس خیلی قشنگی بهم دست میده.. سعی می کنم تا سال بعد حتما پی گیر موسیقی بشم... مدتی بود که حس وابستگی در من دوباره ریشه دوانده بود و با تمام صداقت برای عزیزی که دوستش دارم همراه بودم... همچنان این کار را خواهم کرد زیرا او برایم سمبل انسان مهربان است اما اینبار با وابستگی کمتر و شاید بدون هیچ وابستگی... زیرا انسانها واقعا غیر قابل پیش بینی هستند... کمی دلتنگم... دلتنگ پدر... دلتنگ مادرم... دلتنگ محمد... و دلتنگ ... خدا رو شکرگزارم به خاطر آرامشی که همیشه و در هر شرایطی بهم میبخشه... "دکتر شریعتی" تونستم ببخشمش و روحم رو با روحش یکی کنم... دوباره با خواهرم یکی شدم... این یه بخش از خوشبختیه... پ.ن: دلتنگ دوستانم هستم. کاش هرچه زودتر فرصتی پیدا شه و ببینمشون... هر وقت پریشان می شدم پی این و آن می رفتم و انتظار همدردی از سوی اطرافیانم را داشتم... چند وقتیست که تنهایی وجودم را گرفته... اما با این حال روحم در آرامشه. این روزها قدمهایم به سوی خدای مهربانم است که عشق رو در دلم نهاده... . چه لذتی داره از خدا خواستن و فقط به سوی او رفتن. در این مدت تنهایی یاد گرفتم هر کاری که در زندگی انجام میدم برای حفظ یا افزایش عزت نفسم باید باشه... فهمیدم من در کنار کسی احساس خوشبختی می کنم که باعث میشه احساس کنم فرد ارزشمند و مهمی هستم... سلامتی روح و روان ما آدما بستگی به این داره که تا چه حد میتونیم کسانی رو که با اعمالشون به نحوی به ما آسیب رسوندن رو به راحتی ببخشیم... و من واقعا دریافتم که عدم توانایی در بخشیدن دیگران باعث مقصر شمردن دیگران و اساس کینه و نفرت به اونها میشه... باید عشق خود رو نثار کسانی کنیم که با ما در تعارضند یا خصومتی با ما دارند... وگرنه عشق ورزیدن به کسانی که شیرین و دوست داشتنی هستند کار آسونیه... پ.ن : مدتیه طعم خوشبختی رو می چشم... و این رو برای تمامی دوستان و عزیزانم آرزومندم... پ.ن: همچنان سکوت کرده ام... و ... صبرم زیاده... چه حس قشنگی داره در آغوش گرم پدر بودن . . . خواستم اینجا از حرفای دلم ننویسم که بعضی از دوستان کامنتهای خصوصی یا غیر خصوصی گذاشتن که چرا دیگه نمیخوام بنویسم و باید بنویسم تا سبک شم... اما اینجا من برای کی سبک شم؟ گرچه غریبه هایی که اینجا ردپایی از خودشون به یادگار میذارن صدها بار بهتر از آشنایانی هستند که زخم روی دل آدم میذارن... از امروز از یک بعد از زندگیم تنها شدم و با اینکه خیلی دلتنگم، اما دارم سعی می کنم بهش عادت کنم تا بتونم به راهم ادامه بدم... شاید تا مدت ها درجا بزنم و خسته بشم از این تنهایی، اما صبر می کنم تا تاوان اشتباهاتم رو پس بدم... تاوان دوست داشتن کسانی که دوستم نداشتند ، تاوان ارزش قائل شدن برای کسانی که دل من براشون اهمیتی نداشت... آره ؛ من با تنهاییم تاوان اینها رو پس میدم... تاوان دوست داشتن کسی که گفت تضمینی برای عهدش نیست...! گرچه خیلی ناراحتم و دلگیر از بعضی مسائل و بعضی آدم ها... اما این ها هنوز تجربه ها و مشکلات کوچیک هستند که باید تحملشون کنم تا مشکلات بزرگ رو هم بتونم پشت سر بذارم... خوب؛ اینم بخشی از حرفای دلم برای اونهایی که گفته بودن بنویسم... با وجود تنهایی که وجودم و دلم رو یواش یواش می گیره، احساس خوبی دارم... چون که دلهره ای از بودن یا نبودن دلهای بی اعتبار ندارم... اوه... سارینا کوچولو اومده میگه که از دوست جدیدش مریم کوچولو (خواهر زاده ی سعیده ی خوبم) بگم... امروز مریم کوچولو با دستای کوچولوش یه نامه نوشته بود که محتواش نشون از صداقت کودکانه اش بود... نامه ی مریم رو زدم به دیوار اتاقم... بیرون بارون میاد... میخوام برم بیرون توی نم نم بارون با سارینای خوشگلم بازی کنم... خدا رو چه دیدی شاید با این بارون غم ها هم از دلم شسته شن... اگر هم شسته نشن به رو نمی آرم و بازم میخندم... مثل همون وقتی که پدرم رفت و قلبم شکست، اما پیش کسی گریه نکردم و غرورمو نشکستم... خوب دیگه... زیاد حرف دل نوشتم دیروز بالاخره امتحاناتم تموم شد، آخرین امتحانم گرافیگ بود.و میخوام از عزیزی که در طول امتحانات همراهم بود و حتی وقتی مادرم رفت آنژیوگرافی تنهام نذاشت، تشکر کنم و بگم که واقعا دوستش دارم... امروز هم با خواهرم خونه رو کلا تمیز کردیم (سارینا کوچولو هم کلی کمکمون کرد). راستش تصمیم گرفتم که دیگه اینجا از حرفای دلم ننویسم... چون تا زمانی که نتونم در دنیای واقعی حقم رو پس بگیرم یا حرفمو بگم، چه فایده ای داره بیام اینجا داد بزنم...! میخوام یه دنیای بی غل و غش داشته باشم... دارم سعی می کنم دیدگاه های خوبی به زندگی داشته باشم و به جای جنگ با زندگی، با چیزهایی بجنگم که زندگی رو ازم می گیرند... این روزها حس های خوبی دارم...


![]()



کاش میشد لحظه ای ابله نبود ...!
کاش میشد...!
و چه کم بودند آنهایی که این کاش را حقیقت یافتند...
و چه کم خواهند بود........
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت.
اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت"

![]()



میرم خیس بارون شم... قاصدک بارونی شم...
| Design By : Night Skin |

