قاصدک بارونی
قاصد بارانم...در دل خشك زمين
خیلی وقته ننوشتم... از حرفهای دلم و از اونچه آزارم میده یا خوشحالم میکنه... از تابستون به بعد تصمیم گرفته بودم اینجا چیزی از حرف دل نگم... خیلیا ازم خواستن که بنویسم تا منو بخونن، اما در پست های اخیر به چند جمله بسنده می کردم و احوالاتم رو زیاد تشریح نمی کردم. ولی نمیدونم چرا امشب دلم میخواد که بنویسم از اونچه به من میگذره... از خوشی ها و ناخوشی ها... امسال بهار ، تابستان و پاییز برای من مثل سال های قبل نبوده... تجربه های جدیدی بدست آوردم و با کسان جدیدی آشنا شدم... با دلهای جدیدی پیوند خوردم و از دست بعضی ها چه زخم ها که نخوردم... از اواسط خرداد تصمیم گرفته بودم که یه مدت رو تنها باشم... اما تقدیرم این بود که تنهایی ام رو با عزیزی قسمت کنم... و این شد که من در اوج تنهایی بی کس نبودم... گاهی حتی وقتی سرنوشت هم برای تو خوشی ها رو رقم میزنه بعضیا میان هی انگولک می کنن که خوشی هاتو ازت بگیرن چون حسادت می کنن به داشته هات و سعی می کنند دلتو پر از غم و غصه کنند...! نمیدونم چرا! ولی هضمش واقعا برام سخته... اینکه کسی چوب لای زندگی و کارم بکنه...! مگه من تا حالا چقدر در حق دوستانم یا اطرافیانم بدی کردم، که میخوان عشق منو و روح منو نابود کنن و شخصیتم رو خورد کنن...؟ اصلا بدی کردم؟ زندگی کسی رو به هم زدم؟! راستش این اواخر خیلی کلافه بودم و از اینکه می دیدم بعضی ها از دلم و از مشکلاتم خبر ندارند و فکر می کنند من یه آدم دلخوشم و سعی در ناراحت کردنم دارند، به خدا گله می کردم که چرا همچین آدمهایی رو سر راهم قرار میده... من نمیدونم یک عده از زندگی چی میخوان...؟ سرشون توی کار و زندگی خودشون نیست و مدام توی کار و روابط دیگران سرک می کشند... اوف ف ف خدای من... هیچ وقت نمیتونم بفهمم در دل این عده چی میگذره چونکه هیچ وقت خودم اونطور نبودم و حتی به فکرم هم خطور نکرده که از به هم زدن روابط عاطفی دیگران لذت ببرم... هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم وقتی میدونم چیزی یا کسی حق من نیست، متعلق به خودم بدونمش... بعضیا از آدم انتظار دارن که چیزی ازشون پنهون نمونه و اگه حرفی هست توی روشون بگی، غافل از اونکه همین بعضی ها پشت سرت سعی می کنن از بیخ و بن اعتبارتو از بین ببرند...! سخته از پشت خنجر خوردن... سخت که میگم فقط در حد حرف نیست ها... سخته ببینی یکی از ناراحتی تو خوشحال میشه... سخته ببینی یکی دوستیش با تو یه دروغ بزرگ بیش نیست... سخته ببینی یکی که بهت گفته تو دوست منی، کاری رو میکنه که دشمنتم شرمش میشه از انجام اون کار... و خیلی دردناک و تاسف آوره کسی در حقت پنهونکی بدی کنه و شهامتشو نداشته باشه بگه و به دروغ قسم بخوره که اون کار رو نکرده... آدما چرا گاهی خودشون رو گول میزنن؟! چرا برای لحظه ای هم که شده با خودشون رو راست نمیشن؟ چرا به کارهای خوب و بدشون فکر نمی کنند...؟ چرا سعی می کنند از بدی کردن لذت ببرند و به این فکر نمی کنند که بعد از یک مدت چهره ی واقعیشون برای همه رو میشه و وجهه ی خوبی پیش آدمای خوب نخواهد داشت؟!! جالب اینجاست که آدمهای بد هم چون از بدی های خودشون باخبرند، اونایی که از جنس خودشونه رو نمی تونن قبول کنند، چون جنس بد رو خوب تشخیص میدن از بس بدی کردن....... زمانی که تنهایی و هیچ امید و پناهی در زندگی نداری، بعضی ها باهات خوب برخورد می کنند و مدام سراغتو می گیرند... اما امان از زمانی که نور امیدی در دلت روشن بشه و تو بخوای به خاطر هدف خاصی زندگی کنی که اون هدف به تو زندگی و عشق می بخشه، اون موقع پیداشون میشه و نهایت تلاششون رو می کنند تا تو رو از زندگی ساقط کنند و تا داشته های کوچیکت رو ازت نگیرن دست بردار نیستن... و من این بخش از داستان زندگی رو کاملا لمس کردم... از دو شب پیش دست راستم رو در اثر فشار عصبی که بهم وارد شده بود نمی تونستم تکون بدم... خدا رو خوش میاد ؟! اصلا بعضیا خدا رو بالا سرشون می بینن که اینطور آزار می رسونن؟ یا از خدا میترسن؟ دیشب نشستم قرآن خوندم و از خدا خواستم به همچین آدمایی آرامش ببخشه تا اینطور دغدغه ی ذهنی برای به هم زدن روابط و زندگی و کار دیگران نداشته باشن... و اما یه حرف دیگه... : وقتی آدم از طرف خونه و خونواده ی خودش درک نمیشه و یا یک سری محدودیت ها براش میذارن نباید بره از غریبه ها برای خودش خواهر و برادر یا پدرومادر درست کنه و از دردها و مشکلاتش برای غریبه ها بگه تا اینجوری دل دیگران رو بدست بیاره ... غافل از اینکه دیگران از روی ترحم بهت میگن خواهر و تو از اونها برای خودت ملکه ذهنی میسازی که دوستت دارن و همیشه پشتتن، در صورتیکه اصلا اینطور نیست... وقتی تو نمیتونی خانوادت جایی که از اونجا برخواستی رو از خودت راضی نگه داری چطور میتونی غریبه ها رو نسبت به خودت وفادار نگه داری... وقتی به خانوادت دروغ میگی و پنهون از اونها رابطه های مجازی یا واقعی با غریبه ها برقرار می کنی چطور میتونی انتظار داشته باشی بقیه تو رو آدم اصیل و متشخصی بدونن و همیشه هواتو داشته باشن...! اگه همچین چیزی باشه هم مطمئنن یا طرف میخواد ازت سوء استفاده کنه و یا اینکه دلش به حالت سوخته و سعی می کنه نذاره بیشتر از اون توی گمراهی بری... و اما تو چطور غرورت رو میشکنی تا ترحم دیگران رو بخری؟!! زمانی که احساس می کنی و حتی برات یقین میشه یک عده رو داری که به عنوان غریبه همیشه هواتو دارن و روت همیشه حساب می کنند باید در همون لحظه به این هم فکر کنی که امکانش هست همین آدمهای با اعتبار که فکر می کنی برات ارزش قائل هستند، پشت سرت بهت بخندند و در ظاهر ازت تعریف کنند و بگن حرف نداری... این متنی که بالا نوشتم مختص موضوع واحدی نیست؛ اما یه چیز که هست اینه که نمیتونم باهاش کنار بیام... معمولا دختری بودم که به راحتی می بخشیدم و کینه و کدورت جایی توی دلم نداشت... اما اینبار نمیتونم ببخشم... اینکه کسی به حق من تجاوز کنه و وقتی علتش رو ازش می پرسم بهم دروغ بگه، اصلا نمیتونم قبول کنم... به خاطر دروغی که بهم گفته شد فشار عصبی زیادی متحمل شدم و حتی از خدا خواهش کردم قلبمو از کدروت دور کنه اما نشد... شاید ظاهرا بخندم اما درونن دیگه اون احساس خوب رو نخواهم داشت.... دوست از پشت میزنه و دشمن رو در رو میجنگه و من به این جمله ایمان آوردم. هیچ کس نمیتونه عمق تنهاییمو درک کنه، هیچ کس نمیدونه من گاهی در اوج ناراحتی بلند میخندم... تنها کسی که در این برهه از زندگیم درکم می کنه و همراه همیشگی من خواهد شد خوب و نازنینم هست که اینجا نمیخوام ازش اسم ببرم... نا گفته نماند من با تمام عشق و علاقه ام به کسی که دوستش دارم، سعی خواهم کرد وابستگی زیادی نداشته باشم چون وابستگی و عادت اراده ی انسان رو از بین میبره... یه جایی خوندم که گناه فرصتیست که بهتر است از دستش بدهیم... به نظرم بزرگترین گناه اینه که آدما بخوان زندگی اطرافیانشون رو متلاشی کنن... داشتن ذات بد و نداشتن روح مهربان گناهه... نهایت سعی ام رو می کنم در عرض یک سال آینده مستقل زندگی کنم، اما با وجود زندگی و حتی روح مستقل نیز نیاز مبرمم رو به پدر هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم... دعای امشبم اینه که خدا هیچ گاه آرامش رو از من و عزیزانم نگیره... دل های پاک "خطا" نمی کنند بلکه "سادگی" می کنند و امروز "سادگی" پاک ترین "خطای" دنیاست... خیلی خیلی دوسش دارم... گاهی بعضیا پارازیت میشن بین رابطه ی من و اون اما زهی خیال باطل... پ.ن : برداشت آزاد میتونین از این متن بکنین... اونایی که از دلم خبر دارن میدونن چی و برای کی نوشتم... ادامه: برداشت های آزادتون جالب و دلنشین بود... اما حرف دل من فقط به یک جنبه ی خاص یعنی عشق ختم نمی شد... این روزها نیاز مبرم به خدایم دارم. بازهم فصل پائیزه... فصل دوست داشتنیه من... گرچه وقتی نگاهم به برگهای زرد رنگی که به زمین می افتد دلم اندکی می گیرد اما نشاط عجیبی درون خود احساس می کنم... انگار که با طبیعت اطرافم دوستی دیرینه دارم و انس عجیبی با رنگهای گرم این فصل پیدا می کنم... با اینکه هوا رو به سردی میره ولی خزان که به رنگ آتشه گرمای خاصی توی دلم ایجاد می کنه و بر خلاف بقیه ی ماه ها دوست دارم در این ماه های پائیزی زیر درختان و روی برگهای ریخته شده راه برم و خش خش برگها رو بشنوم... نواختن در این فصل قشنگ که از نظرم شاه فصل هاست حس خیلی قشنگی بهم دست میده.. سعی می کنم تا سال بعد حتما پی گیر موسیقی بشم... مدتی بود که حس وابستگی در من دوباره ریشه دوانده بود و با تمام صداقت برای عزیزی که دوستش دارم همراه بودم... همچنان این کار را خواهم کرد زیرا او برایم سمبل انسان مهربان است اما اینبار با وابستگی کمتر و شاید بدون هیچ وابستگی... زیرا انسانها واقعا غیر قابل پیش بینی هستند... کمی دلتنگم... دلتنگ پدر... دلتنگ مادرم... دلتنگ محمد... و دلتنگ ... خدا رو شکرگزارم به خاطر آرامشی که همیشه و در هر شرایطی بهم میبخشه... "دکتر شریعتی" تونستم ببخشمش و روحم رو با روحش یکی کنم... دوباره با خواهرم یکی شدم... این یه بخش از خوشبختیه... پ.ن: دلتنگ دوستانم هستم. کاش هرچه زودتر فرصتی پیدا شه و ببینمشون... هر وقت پریشان می شدم پی این و آن می رفتم و انتظار همدردی از سوی اطرافیانم را داشتم... چند وقتیست که تنهایی وجودم را گرفته... اما با این حال روحم در آرامشه. این روزها قدمهایم به سوی خدای مهربانم است که عشق رو در دلم نهاده... . چه لذتی داره از خدا خواستن و فقط به سوی او رفتن. در این مدت تنهایی یاد گرفتم هر کاری که در زندگی انجام میدم برای حفظ یا افزایش عزت نفسم باید باشه... فهمیدم من در کنار کسی احساس خوشبختی می کنم که باعث میشه احساس کنم فرد ارزشمند و مهمی هستم... سلامتی روح و روان ما آدما بستگی به این داره که تا چه حد میتونیم کسانی رو که با اعمالشون به نحوی به ما آسیب رسوندن رو به راحتی ببخشیم... و من واقعا دریافتم که عدم توانایی در بخشیدن دیگران باعث مقصر شمردن دیگران و اساس کینه و نفرت به اونها میشه... باید عشق خود رو نثار کسانی کنیم که با ما در تعارضند یا خصومتی با ما دارند... وگرنه عشق ورزیدن به کسانی که شیرین و دوست داشتنی هستند کار آسونیه... پ.ن : مدتیه طعم خوشبختی رو می چشم... و این رو برای تمامی دوستان و عزیزانم آرزومندم... پ.ن: همچنان سکوت کرده ام... و ... صبرم زیاده... چه حس قشنگی داره در آغوش گرم پدر بودن . . . خواستم اینجا از حرفای دلم ننویسم که بعضی از دوستان کامنتهای خصوصی یا غیر خصوصی گذاشتن که چرا دیگه نمیخوام بنویسم و باید بنویسم تا سبک شم... اما اینجا من برای کی سبک شم؟ گرچه غریبه هایی که اینجا ردپایی از خودشون به یادگار میذارن صدها بار بهتر از آشنایانی هستند که زخم روی دل آدم میذارن... از امروز از یک بعد از زندگیم تنها شدم و با اینکه خیلی دلتنگم، اما دارم سعی می کنم بهش عادت کنم تا بتونم به راهم ادامه بدم... شاید تا مدت ها درجا بزنم و خسته بشم از این تنهایی، اما صبر می کنم تا تاوان اشتباهاتم رو پس بدم... تاوان دوست داشتن کسانی که دوستم نداشتند ، تاوان ارزش قائل شدن برای کسانی که دل من براشون اهمیتی نداشت... آره ؛ من با تنهاییم تاوان اینها رو پس میدم... تاوان دوست داشتن کسی که گفت تضمینی برای عهدش نیست...! گرچه خیلی ناراحتم و دلگیر از بعضی مسائل و بعضی آدم ها... اما این ها هنوز تجربه ها و مشکلات کوچیک هستند که باید تحملشون کنم تا مشکلات بزرگ رو هم بتونم پشت سر بذارم... خوب؛ اینم بخشی از حرفای دلم برای اونهایی که گفته بودن بنویسم... با وجود تنهایی که وجودم و دلم رو یواش یواش می گیره، احساس خوبی دارم... چون که دلهره ای از بودن یا نبودن دلهای بی اعتبار ندارم... اوه... سارینا کوچولو اومده میگه که از دوست جدیدش مریم کوچولو (خواهر زاده ی سعیده ی خوبم) بگم... امروز مریم کوچولو با دستای کوچولوش یه نامه نوشته بود که محتواش نشون از صداقت کودکانه اش بود... نامه ی مریم رو زدم به دیوار اتاقم... بیرون بارون میاد... میخوام برم بیرون توی نم نم بارون با سارینای خوشگلم بازی کنم... خدا رو چه دیدی شاید با این بارون غم ها هم از دلم شسته شن... اگر هم شسته نشن به رو نمی آرم و بازم میخندم... مثل همون وقتی که پدرم رفت و قلبم شکست، اما پیش کسی گریه نکردم و غرورمو نشکستم... خوب دیگه... زیاد حرف دل نوشتم دیروز بالاخره امتحاناتم تموم شد، آخرین امتحانم گرافیگ بود.و میخوام از عزیزی که در طول امتحانات همراهم بود و حتی وقتی مادرم رفت آنژیوگرافی تنهام نذاشت، تشکر کنم و بگم که واقعا دوستش دارم... امروز هم با خواهرم خونه رو کلا تمیز کردیم (سارینا کوچولو هم کلی کمکمون کرد). راستش تصمیم گرفتم که دیگه اینجا از حرفای دلم ننویسم... چون تا زمانی که نتونم در دنیای واقعی حقم رو پس بگیرم یا حرفمو بگم، چه فایده ای داره بیام اینجا داد بزنم...! میخوام یه دنیای بی غل و غش داشته باشم... دارم سعی می کنم دیدگاه های خوبی به زندگی داشته باشم و به جای جنگ با زندگی، با چیزهایی بجنگم که زندگی رو ازم می گیرند... این روزها حس های خوبی دارم... درسته که من یه قاصدکم، اما گاهی با پروانه هایی اوج گرفتم که با بال های قشنگشون نمیذاشتن ابرای غم بیاد بالای آسمون دلم... افسوس که همیشه بالهای قشنگ بیشتر به چشم می خورند و بیشتر مورد ظلم واقع میشوند... و پروانه های عزیز مرا نیز خیلی زود از من گرفتند و هرچه توانستند آنها را از من دور و دورتر کردند... دیگه پروانه ای نیومد... البته چند ماه با چند تا از دوستان دوران خوشی را سپری کردم... ولی نمیدانستم دوست نمیتواند پروانه ای باشد که بالهایش چتری برای ممانعت از بارش نا امیدیها و غصه ها باشد... و دریافتم که دوست تا زمانی هست به ایشان خوبی کنی و به هنگامی که خطایی سر میزند(البت اگر خطا بشه گفت) تنهایت میگذارند و تموم حرمتها رو می شکنند و یادشان میرود اونچه را که له می کنند دل یک انسان است... وجدان را درون هر قلبی نمیشود یافت... ثبات در دوست داشتن و دوستی و گذشت از زشتیهای دوستان و تشخیص و ساختن عیوب دوستان چیزهایی هستند که متاسفانه در این دوستیها یافت نشد... اونچه که مشاهده و درک کردم چیزی جز یک مشت نفرت و کینه و خنده های از روی خوشگذرانی نبود... هر کس به گونه ای برای حفظ آبروی خود، آبروی دیگری را در میان غریبه ها می برد! دیگه بالای ورودی قلبم یه تابلوی بزرگ زدم به نام "احتیاط!" تا هر کسی رو توش راه نده و رازهاشو به کسانی نگوید که بعدا به عنوان سلاح علیه قلبم استفاده کنند... پروانه ها را از روی رنگ بالهایشان نباید قضاوت کرد... آنها را از روی پرواز و مقصدشان تشخیص بدیم... سال ها از کوچ پرستوهای عاشق می گذرد و ما هنوز پریشان آنیم که چگونه در کوچ عزیزانمان بهتر بگرییم تا مبادا درنگی دیگران را وادار کند که بگویند: دیدی برای عزیز از دست رفته قطره ای اشک نریخت؟ سال هاست که کینه در دل همه، جا خوش کرده... ولی دل ها هنوز یقین دارند باید در ستودن عشق اساطیری کوشید. سال هاست که عدالت را غباری از فراموشی پوشانده و ما هنوز که هنوز است خواسته یا ناخواسته به شعار مردانی که ناعادلانه عدالت را بر سرمان فریاد می کشند، گوش فرا داده ایم... سال هاست بی بهانه شده ایم، ولی با هم از آرزوهای دست نیافتنی سخن می گوییم و به استقبال فردا می رویم با چهره هایی که مشتاقند و دل هایی که باور کرده اند فردا نیز خبری نیست... سال هاست به هم می گوییم (عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد) اما هنوز به پست و مقام و جایگاهمان می اندیشیم. نمی گویم نباید زندگی کرد، حرف من این نیست. چرا باید پس از بودن دنیاییمان باید به آخرت لبخند بزنیم! برای بودن در پله ای بالاتر دل می شکنیم، پا بر عدالت می گذاریم، تحقیر می کنیم و مرگ انسانیت را به جشن می گیریم (همانگونه که با خوردن رای دولت سبز مهندس موسوی نه تنها دل ها، بلکه غرور مردم ایران را شکستند...) آرزو زیباست... اما به چه قیمت باید آن را به دست آورد! به قیمت آبرو یا حتی گرفتن جان دیگران؟! کاش فراموش نکنیم دنیا دو روز است... کاش فراموش نکنیم خوردن حق مظلوم و طرفداری از ظالم عاقبت خوشی ندارد... زندگی سبز است... اگر بگذارند... پ.ن: به امید آزادی روزی که بندی نباشد به امید آزادی تمام آزادگان روزی که جرم کسی اندیشیدن نباشد... واااای...! خدای من! رهبر چقدر خوشحالند... ! چقدر زود نتایج شمارش آراء مشخص شد...! بله... انگار یادمون رفته بود تا رهبر معظم نخوان، کسی نمی آد و کسی نمی ره... یکی اومده برام کامنت گذاشته که اینجا بحث سیاسی نکنم و گفته برام دردسر ساز میشه... من میخوام به ایشون بگم دفاع از حریم و باورهای خودم بحث سیاسیه؟ اگه این بحث سیاسی باشه! پس میلیون میلیون آراء درون صندوق ها بدون هیچ قلم خوردگی و سفیدی، چیه؟!! اوه... یادمون رفته بود که هاله ای نورانی دیده شده و خبر از انتخاب مجدد رئیس دولت قبلی داده...! جالبه که امام غایب بدجوری هوای این آقای مردمی نژاد رو داره و در دو دوره به کمک ایشون اومدن...! خاک بر سر هرچی زود باور و عوام فریبه. بهتره از اونایی که به ایشون رای دادن نظر سنجی کنیم و ببینیم هدفشون از انتخاب این آقا چه بوده...؟ میدونین اولین چیزی که میگن چیه؟ پول داده بهمون... مومنه... حرام خور نیست! و مهمتر از همه اینکه هوادار رهبری هستش...! وقتی ملت ما با این افکار عوام گونه هر خاکی را بر سرشان می ریزند و بعد می شینند و دست گدایی باز می کنند تا بلکه رئیس جمهور مردمی نژادنشان(!!! ) برایشان سهام عدالتی بدهد و سیب زمینی بدهد برای رفع گرسنگیشان... همینی که هست خواااااااهد بود... تا وقتی که تحریک احساسات مردمی که دست روی دست گذاشته اند و خلاقیتی به خرج نمیدهند و همه اش متوسل به امام غیب می شوند، کار ساده ای باشد؛ و تا وقتی که ملت ما دوست دارند دروغ بشنوند و قول بخورند؛ دیگر یک فرد انقلابی(مهندس موسوی) چه می تواند بکند؟! از قدیم الایام گفته اند یک دست صدا ندارد( اگر هم صدا داشته باشد این دولت خفه اش می کند تا مبادا صدایی مخالف گوششان بشنوند)، مهندس موسوی یک دست بود که به نوبه ی خود قشنگ صدا کرد و همه جا را سبز کرد و حتی دلهای خیلی ها را... اما این مردم دروغدوست، با تغلب و یا هر حیله ی دیگری نگذاشتند... نگذاشتند... به عینه مشاهده کردیم که چه کسی تنهاست... این آقایی که اکنون انتخاب شدند اظهار می کردند که تنها هستند و حمایتی نمی شوند...! جالبه که صندوق های رای و مخابرات و حضور میلیونی(همان تغلب میلیونی) ایشون رو تنها نگذاشتند... رهبر معظمشون ایشون رو در آغوش کشیدند... حالا چه کسی تنهاست؟!!! 4 سال یک عمره... و من 4 سال بعد اگر زنده بودم و یا اگر گذاشتند زندگی کنم 27 سالم میشود... دیگر به فکر خودم نیستم. به فکر نسلی هستم که از من به جای خواهد ماند... نسلی تربیت خواهم کرد که هیچ کس نتواند توی دهنش بزند و صدایش را هرچند تنها باشد، خفه کند... من نسل سبزی پرورش خواهم داد و به نسلم خواهم آموخت که نگذارند هر تبری ریشه شان را از بین ببرد... نیروی انتظامی همه ی خیابان ها و کوچه ها را تحت نظر دارد... اگر شما با رای این مردم انتخاب شدید، پس چه ترسی از مردم دارید؟ چرا اینطور وحشیانه با مردمی که ادعا میکنید انتخابتان کرده اند، رفتار میکنید؟! جالبه... و البت تاسف انگیز... متاسفم و این تاسفم برای آنهایی نیست که کاندیدای مورد نظرشون انتخاب نشد... بلکه برای آنهاییست که این آقا را انتخاب کردند... در قبال شادی که می کنند جز تاسف چیزی ندارم بگم... چون دو عده شادی می کنند: یک دسته آنهایی که فقط دنبال دو تومن پولی هستند که به عنوان سهام عدالت گرفته بودن و یا دچار تعصبات مذهبی و قومی هستند... و دسته ی دوم اونهایی هستند که در ستاد ایشون فعالیت هم داشتند، آخه این دسته از این به بعد خوب میخورن و خوب هم پیشرفت می کنند و پیشرفتشون هم مثل همین آراء میلیونی خواهد بود...! گفتم که... تا زمانی که مردم دوست دارند قول بخورند و اینگونه ذلیل باشند و دست گدایی برای گدازاده ها دراز کنند، در این ذلالتی که به آن می بالند باقی خواهند ماند... من(قاصدک) هنوز هم سبزم... هنوز هم دوستدار مهندس موسوی هستم و خواهم بود... یه مثلی هست که میگه: زبان سرخ سر سبز دهد بر باد... دوست عزیزی که به من میگی اینجا حرف سیاسی نزنم! بدون سر من، همون سر سبزه که از این به بعد نه تنها زبانم بلکه شاید رفتارهایم نیز به بادش بده... این ها همش حرفه دله، نه سیاسته و نه مثل شما بلدیم با دروغ و بهتان به دیگران احساسات یک عده بی خبر از اونچه میگذره رو جریحه دار کنیم... من به پیروی از رفتار موقرانه ی نامزد مورد علاقه ام، جنای آقای مهندس موسوی با متانت تمام با عواملی که ممکن است باعث آزار دوستداران دولت سبز شود؛ رفتار خواهم کرد... زیرا از دولت سبز آقای موسوی آموختم که "ادب مرد به از دولت اوست" و نباید در مقابل بی نزاکتی ها و دروغها عکس العمل بدی نشان داد و همچنان باید صبور و با متانت پیش رفت... جالبه که طرفداران این آقای رئیس جمهور هم نزاکت و رفتار و وفاشون مثل خودشه... یعنی تا چیزی یا کسی برخلاف میلشون میشه کنار میذارن و ادعای مردمی بودن و امنیت می کنند... حرمت دوستی ها را به قیمت سیاست هاشون میفروشن و فقط مراقب موقعیت اجتماعی مضحکشون هستند...! مهربانی چیزی نیست که خدا به هر کسی ببخشه، هر نگاه و لبخندی و هر کلام محبت آمیزی مهربانی نیست... من این رو تجربه کردم و فهمیدم که نباید قبول کنم که حتی نزدیکترین کسانم به من مهربانی می کنند. با هر قشر و طبقه ای برخورد سالم اجتماعی خواهم داشت(حتی با کسانی که میخواهند سر به تنم نباشد)، ولی باورشان نخواهم کرد... چون تجربه بهم ثابت کرد که وقتی هر کسی رو باور می کنم، طرف مقابل وظیفه ام می داند و سعی می کند باورها و اعتقادات منو هم تغییر بده! که من در قبال این یکی ساکت نمی شینم... به امید روزی و لحظه ای که سرنوشت ایران سبز سبز باشه و از تمام بی هویت مداری ها و باند بازیها و توهم زدایی ها پاک بشه.



کاش میشد لحظه ای ابله نبود ...!
کاش میشد...!
و چه کم بودند آنهایی که این کاش را حقیقت یافتند...
و چه کم خواهند بود........
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت.
اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت"

![]()



میرم خیس بارون شم... قاصدک بارونی شم...



| Design By : Night Skin |


